دینی،اجتماعی، فرهنگی،سیاسی
 
مقدمه

پس از جنگ جهانی دوم تلاشهای زیادی صورت گرفت تا از مقوله توسعه درک و تحلیل درستی ارائه شود؛ زیرا پیشرفت کنونی که در حال حاضر در بخشهایي از دنیا به دست آمده ناقص و ناتمام است. نظریههای فراوانی در این زمینه از سوی صاحبنظران ارائه شده است. برخی از صاحبنظران سیاست کارکردگرایی را پیشنهاد کردند؛ اما تعداد کشورهای در حال توسعه که توانستند زنجیرهای عقبماندگی را پاره کنند بسیار اندک بودند. چنانچه همین مسأله در دنیای عربی اسلامی نیز مطرح است. دنیای اسلام ضمن برخورداری از بسیاری عوامل رشد و توسعه همواره در یأس و ناامیدی به سر برده و آرزوها و آمالشان تحقق نیافته است. در یک کلام جهان امروز و در اوایل قرن بیستویک از آنچه که در نیمه قرن گذشته انتظارش را داشتند در فقر و نابرابری بیشتری به سر میبرد.

در سالهای اخیر بعد از پایان جنگ سرد همان پرسشهای تکراری پیرامون ریشههای عقبماندگی و رشد دوباره مطرح گردید که؛ اگر استعمار و پیروی از یک قدرت بیرونی را در ایجاد فقر و نبود آزادی عامل مؤثر ندانیم، و اگر تعدادی از کشورهای دارای جغرافیا و شرایط آب و هوای مناسب را از این قاعده مستثنی بدانیم، چگونه پیشرفت هرچند نامطلوب به سمت رفاه و عدالت اجتماعی و تکثّر سیاسی در نیمه قرن گذشته را میتوانیم معنی کنیم؟

تعداد زیادی از دانشمندان جامعهشناسی برای تبیین مدرنیتهسازی، آزادیهای سیاسی، رفتار شایسته و مناسب با اقلیتها و نزدیکی یا برخورد میان کشورها و تمدنهای مختلف به عوامل فرهنگی روی آوردند. از سوی دیگر نظریههایي نیز ابراز شده است که در تقابل و تضاد با تحلیلهای فرهنگی است و تردیدهایي را در مورد تکیه بر عوامل فرهنگی به وجود آورده است. هماکنون این تقابل اندیشه در محیطهای آموزشی و دانشگاهی میان آنهایي که برای فرهنگ نقش مهم و عمده قایلاند هرچند که آن را در رفتارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تنها عامل نمیدانند و آنهایي که به بیانهای کلی و عام مانند «اصل منفعت مادی» در میان اقتصاددانان و «انتخاب عقلانی» در میان سیاستمداران و دانشمندان روابط بینالملل، جریان دارد.

دشوار است که بپذیریم فرهنگ هیچ تأثیری در رفتار انسانی ندارد، بلکه آن را حداقل به عنوان یک عامل مؤثر همراه بامؤلفههای تأثیرگذار دیگر بر رفتار انسانی میتوان پذیرفت. افراد زیادی در کشورهای در حال رشد و نیز در کشورهای عربی و اسلامی هستند که معتقداند؛ فرهنگ نقش مهمی در رشد و توسعه جوامع دارند. آنها با اصرار در تلاشاند تا بدانند که چه گزارههايی تأثیر مثبت یا منفی بر رشد فرهنگی دارند و تغییر فرهنگی چه تواناییهایي به همراه دارد و از چه راههايی میتوان به آن دست یافت؟

در این شرایط شایسته است نگاهی داشته باشیم به مهمترین گرایشها و جریانات فکری معاصر در غرب که تلاش میکنند دلایل عقبماندگی و پیشرفت در جهان را به دست آورند. در نوشتار حاضر سعی بر آن است که به برخی از این رویکردها و گرایشهایي که بر نقش گزارههايی فرهنگی در رشد و یا عقبماندگی جوامع تأکید دارند اشاره شود.

ابتدا به مهمترین جریانات فکری در مورد مسأله عقبماندگی و رشد و توسعه خواهیم پرداخت که پس از جنگ جهانی دوم به وجود آمده، و بر نقش عوامل فرهنگی تأکید دارند. در قسمت دوم برخی مسائل و نیز مهمترین نقدها و تردیدهایي را که مخالفین مکتبهای فرهنگگرا بر آنها وارد کرده بیان خواهیم کرد. در بخش سوم نقش جغرافیایی به عنوان یک واحد تأثیرگزار در توسعه و پیشرفت جوامع و رابطه جغرافیا با مؤسسات اقتصادی تبیین خواهد شد. در بخش چهارم به دلیل رابطه مهم و عمیق میان مؤسسات اقتصادی و عامل جغرافیایی یک منطقه، به نقش جغرافیایی در پیشرفت جوامع توضیح داده خواهد شد. در ادامه این سئوال مطرح خواهد شد که در عصر جهانیشدن فرهنگ تا چه اندازه از این امر متأثر شده، و تا چه میزان در نقش آن تغییراتی ایجاد خواهد شد؟ در فصل پنجم تواناییها و امکانات تغییر فرهنگی تحلیل خواهد شد؛ و این که ایجاد تغییرات در فرهنگ با چه چالشهايی روبهرو است؟ در بخش ششم که قسمت پایانی مقاله است به نتیجهگیری و بیا ن برخی ملاحظات کلی خواهیم پرداخت.

بخش نخست – جریانهای معاصر پیرامون تحلیل عقبماندگی و پیشرفت

در این جا نگاهی خواهیم داشت به مهمترین رویکردهای این جریانات.

1- نظریه مدرنیزه کردن جوامع؛

بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم و در فضای کاملاً خوشبینانه رویکرد غالب برای رسیدن به رشد و توسعه مسأله نوسازی و مدرنیزه کردن جوامع بود. نظر غالب و رایج آن بود که کشورهای فقیر برای دستیابی به سرمایه کافی، تولید مناسب و الگوی مصرف باید همانند کشورهای ثروتمند پا جای پای آنها بگذارند و به ایجاد مؤسسات فرهنگی همانند آنچه که در کشورهای ثروتمند به وجود آمده است بپردازند تا بدین ترتیب خود را در سطح کشورهای پیشرفته بالا آورند.

نظریه «مراحل رشد اقتصادی» «والت روستو»، که در سال 1960میلادی ابراز شد، از مهمترین نظریهها در این زمینه بود. او استاد دانشگاه و از مشاورین امنیتی کاخ سفید بود. همین مسأله باعث شده بود که افکار و نظریههای ايشان در زمینههای سیاسی و اجرایی جایگاه مهمی پیدا کند.

اساس نظریه «روستو» و همفکرانش این بود که: چرا انسان کشورهای عقبمانده نمیتواند همانند انسان کشورهای ثروتمند تولید و مصرف داشته باشد؟ او معتقد بود برای رهایی از عقبماندگی و رسیدن به مرحله رشد و توسعه پایدار، کشورهای عقبمانده باید ویژگیهای فرهنگ سنتی خود را تغییر دهند، و به صورت سازماندهی شده و نظام یافته به پیشرفت بپردازند تا بتوانند ضمن عبور از مرحله عقبماندگی به توسعه پایدار دست یابند. از سوی دیگر کشورهای پیشرفته و ثروتمند از طریق کمکهای اقتصادی، فرهنگی و نظامی به اجرای نوسازی و مدرنیزه کردن کشورهای عقبمانده کمک نمایند (lerner 58 weiner 66)

براساس همين نظريه بود كه مؤسسات بينالمللي گوناگونی همچون بانک جهانی و صندوق بينالمللي پول به وجود آمد، و همين نظريهها مبناي تأسيس برخي مؤسسات مهمي همچون «پیمان برای پیشرفت» و «نیروهای صلح» توسط ایالات متحده آمریکا گردید.

متأسفانه! در این نظریه که پس از جنگ جهانی دوم به صورت یک ایده غالب درآمد به گزارههای عقبماندگی؛ همانند استعمار، امپریالیسم و سلطه اقتصادی و سیاسی که از طرق بسیار متفاوت اعمال میشود و نیز بسیاری از عوامل دیگر هیچ توجهی صورت نگرفت. در دهه شصت قرن بیستم میلادی به خاطر تحول و دگرگونیهای شدید عقیدتی، سیاسی و اقتصادی فرهنگ به عنوان یک مفهوم نظری بسیار تأثیرگزار در تحولات اجتماعی مطرح شد و بر دانش جامعهشناسی اثرات فراوان گذاشت و آن را به رویکردهای ساختاری متمایل ساخت.

نظریهپردازان جدید مارکسیسم بر این باور بودند که کشورهای ثروتمند همچنان در صدد به زنجیرکشیدن کشورهای فقیراند و تلاش دارند تا آنها را در وضعیت ضعیفتر قرارداده و همواره متکی به خارج نگه دارند. آنها تغییر فرهنگی در راستای رسیدن به رشد و توسعه اقتصادی را به یک سری مفاهیم و قضایای بسیار خاص همانند: طبقه، نژاد و جنسیت خلاصه کردند که همواره این مفاهیم به عنوان ابزار تحلیلی نقش مهم خود را در جامعهشناسی حفظ کرده است.

از همین رو است که برخی از نظریهپردازان و منتقدین بر این باوراند که تأکید بر نقش فرهنگ احتمالاً برای دورکردن اذهان مردم از اجرای حقیقتی است که در دنیای کنونی اتفاق میافتد و شاید تبدیل فرهنگی سرپوشی باشد برای به زنجیرکشیدن مردم جهان که توسط سرمایهداران و فاشیسم انجام میگیرد.

2- استعمار و وابستگی؛

پس از پایان جنگ جهانی دوم سالها این خوشبینی وجود داشت که کشورهای در حال رشد، خصوصاً کشورهای مستقل به سوی پیشرفت، رفاه عمومی و عدالت اجتماعی گام برخواهند داشت. امابعداً روشن شد که این خوشبینی با واقعیت بسیار فاصله دارد. خوشبینی به سرخوردگی، ناامیدی، ناتوانی و بیاثرشدن تمام طرحها و آرزوها بدل گردید. آنجا بود که به صورت عریان نشان داده شد که گرفتاریهای عقبماندگی بسیار دشوارتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که کارشناسان توسعه از آن خبر داده بودند و لازم بود که آن مشکلات و پیچیدگیها تحلیل و تبیین گردد. در این میان شایعترین تفسیرها دو تفسیری بود که ریشه در اندیشه مارکسیستی لینینستی داشت و سالها بر اندیشه سیاسی در کشورهای در حال توسعه و نیز دانشگاههای بسیاری از کشورهای پیشرفته سیطره داشت که عبارت بودند از: استعمار و وابستگی

در مورد کشورهای تحت سلطه استعمار که بعداً به استقلال رسیدند، مسأله استعمار یک حقیقت آشکار، دردناک و دارای اثرات عمیق و ریشهدار بود و نمیشد که از آن به عنوان یک عامل مهم عقبماندگی در آن کشورها چشم پوشید. نمونه اینگونه کشورها را در آفریقا میتوان دید که استعمارگران برای استثمار اقتصادی و به زنجیرکشیدنشان، آنها را پارچه پارچه نموده و بدون در نظر گرفتن وحدت فرهنگی و پیوندهای قومی از هم جدا نموده و مؤسسات فرهنگی سنتی و محلیشان را به صورت سیستماتیک و سازماندهی شده از بین بردند. استعمارگران در عوض در آن کشورها به ایجاد مؤسسات اقتصادی پرداختند که صرفاً اهداف اصلیشان تأمین امنیت و تضمین شرایط تجارت برای استعمارگران بوده است. بدون تردید استعمار علت اصلی عدم اجرای اصلاحات حقیقی در آن کشورها بوده است.

در مورد کشورهای جهان سومی که بیش از یک قرن به استقلال رسیدهاند، همانند کشورهای آمریکای لاتین، امپریالیسم از سیاست وابستگی استفاده کرده است. اندیشمندان آمریکای لاتین و همفکرانشا ن بر این باوراند که شکست و فقدان توسعه در کشورهایشان نتیجه به زنجیرکشیدن مردمان فقیر این سرزمین توسط مردمان ثروتمند میباشد. كشورهاي فقير آمريكاي لاتين كه پیرامون کشور ثروتمندی چون ایالات متحده آمریکا موقعیت یافته همواره در زنجیر استثمار این کشور قرارداشته است. دولتهای ثروتمند از جمله ایالات متحده آمریکا همواره سعی داشته است که قیمتهای مواد اولیه را (که از کشورهای فقیر دریافت میکنند) در سطح پایین نگه داشته و کالاهای تولیدی خودشان را همواره با نرخهای بالا به آنها بفروشند. تأسیس شرکتهای چند میلیتی در اطراف و اکناف کشورهای فقیر در راستای همین امر تأسیس شده است.

از آن جایی که این مکتب فکری استدلالشان در مورد آمریکای لاتین را درست و موفق تشخیص دادند، آن را به کشورهای تحت سلطه که تازه به استقلال رسیدهاند نیز گسترش داده و نظریهشان را مشمول آنها نیز دانستهاند.

برخی معتقداند که این نظریه افراطی و منفیگرایانه است. آنها پذیرفتهاند که استعمار نقش منفی در رشد کشورهای در حال توسعه دارد اما افراطگرایی در این نظریه را نیز رد کردهاند. صاحبان این نظریه معتقداند که افراطگرایی و اکتفانمودن به این گزاره امری است خطرناک. این امر تأثیر منفی بر روان جامعه و تلاشهایشان در راه رشد و پیشرفت بر جای خواهد گذاشت. بدون شک متوجه ساختن دلیل عقبماندگی به خارج و بهانه آوردن برای کوتاهی در کوشش و تلاش جامعه را به حالت ناتوانی و رکود خواهد کشاند.

3- بازگشت  به مسأله فرهنگ

نقش فرهنگ به عنوان یک گزاره مهم برای تبیین پدیده عقبماندگی، اقتصادی و اجتماعی در نیمه دهه هشتاد قرن بیستم دوباره مورد توجه قرار گرفت. انتشار کتاب

«lawrcncc Harrison undcrdevelopment is statc of mind: the latin amerecan» در سال 1985 میلادی در این مورد تأثیر به سزایی برجای گذاشت. از آن زمان به بعد تحقیقات متعددی در زمینه نقش فرهنگ در رشد و توسعه اقتصادی اجتماعی و سیاسی انجام پذیرفت. البته باید توجه داشت که اهتمام به فرهنگ به عنوان یک عامل اثرگذار بر رشد اقتصادی و اجتماعی محصول دورههای اخیر نیست. در سالهای میان چهل تا پنجاه قرن بیستم برای درک و شناخت بهتر جوامع و تحلیل تفاوتهای میان آنها و ارزیابی پیشرفتهای اقتصادی و سیا سی همواره به فرهنگ به عنوان یک عامل مهم و تأثیرگذار نگریسته شده است. اما پس از تولیدات اکادمی فشرده در این مدت آن توجه و اهتمام به یک باره تقلیل یافت.

برخیها معتقداند که «هاریسون» نویسنده از کسانی است که بیشترین سهم را در احیای توجه و اهتمام به موضوع فرهنگ قایل شده و بیشترین جدال و مناقشه را برانگیخته است. این نویسنده طی تحقیقا ت متعدد در منطقه آمریکای لاتین کوشیده است تا نشان دهد که فرهنگ خاص مانع اصلی رسیدن به رشد و توسعه اقتصادی در آمریکای لاتین بوده است. این تحلیل او اعتراضات زیادی را در میان اقتصاددانان، فرهنگیان و کارگزاران گروههای توسعه در آمریکای لاتین به دنبال آورد. موج این اعتراضات، البته، در سالهای بعد فروکش کرد و برخی از منتقدین بر این باور شدند که آنچه را «هاریسون» ابراز نموده - حداقل در مورد تحلیلهای فرهنگی درست به نظر میرسد.

تحلیلهایي که عقبماندگی کشورهای فقیر را به عوامل بیرونی همچون استعمار و امپریالیسم جهانی نسبت میدادند، پس از پایان جنگ سرد به خاموشی گرایید و افکار به این سو تمایل پیدا کردند که در زمینه تفسیر موانع رشد و توسعه خلاءهایي وجود دارد و باید این خلاءها ارزیابی و شناخته شود. برای رسیدن به رشد و توسعه اقتصادی سازمانهای بینالمللی همواره راه حلهایي را پیشنهاد کردهاند مانند: اصلاح کشاورزی، رشد و توسعه جوامع، توجه بيشتر به کشورهای فقیر، رفع نیازهای اساسی انسانی، دستیابی به تکنولوژی مناسب، نقش فساد و تأثیر آن بر رشد و توسعه، مسأله خصوصیسازی و توسعه پایدار. ولی از آن جایی که این اقدامات مبتنی بر اقتصاد بازار و تعدد سياستگذاری استوار بود تا حد زیادی در تحقق رشد سریع و فراگیر و ایجاد دموکراسی و برقراری عدالت اجتماعی در جهان سوم به شکست انجامید.

در این شرایط تعداد زیادی از دانشگاهیان، سیاستمداران و کارگزاران گروه توسعه یک بار دیگر به ارزشها و رویکردهای فرهنگی به عنوان یک گزاره پیشرفتدهنده، یا مانع برای توسعه و رشد نگریستهاند. تعداد زیادی از دانشمندان جامعهشناسی برای تبیین مدرنیزه کردن و نوسازی اقتصاد، رسیدن به آزادیهای سیاسی، استراتژیهای نظامی، نحوه رفتار و برخورد با اقلیتهای قومی و همآوایی یا برخورد میان مجموعههای انسانی به بحث پیرامون مؤلفههای فرهنگی روی آوردند.

نویسنده مشهور غربی «ساموئل هانتنگتون» بیش از دیگران از اهمیت این موضوع سخن گفته است. ایشان مؤلفههای فرهنگی را عامل اساسی رشد و توسعه و برخورد میان جوامع بشری دانسته و معتقد است که علت اساسی در برخورد میان جوامع در دنیای کنونی نه اقتصاد است و نه ایدئولوژی، بلکه مسائل فرهنگی است.

پس از پایان جنگ سرد ایدئولوژی اهمیت خود را از دست داد و تنها در مسائل کلی همچون سیاست خارجی باقی ماند. اما مسائل فرهنگی به عنوان یک اصل قابل قبول جای خالي آن را پر کرد. از همینرو است که «هانتنگتون» نتیجه گرفته است که جنگهای آینده میان امتها و تمدنهای مختلف خواهد بود. او معتقد است علاوه بر تجهیز و مدرنیزه شدن کشورها با توجه به ریشههای قوی فرهنگی دینی، جهان به مناطق فرهنگی مختلف تقسیم خواهد شد که عبارتاند از: مسیحیت در غرب، دنیای ارتدوکس، دنیای اسلام، مناطق دینی کونفوسیوس در چین ژاپن و هند. آفریقا و آمریکای لاتین به عنوان مناطق خاص فرهنگی سیاستها و اقدامات سیاسی را تحت تأثیر خود قرار خواهد داد و خطوط اصلی میدانهای نبرد نقاط تلاقی و برخورد این تمدنها خصوصاً برخورد میان غرب و دنیای اسلام خواهد بود.

به عقيده «هانتنگتون» پس از پايان جنگ سرد اين فرهنگ است كه روشهاي پيوند يا برخورد و جدايي ميان جوامع را تعيين خواهد كرد. گروههاي مختلفي از تحليلگران و پ‍‍ژوهشگران تأكيد دارند، كه ارزشها و نيز مؤسسههاي فرهنگي تأثير به سزايي در زمينههاي اقتصادي و اجتماعي و نيز رابطه آنها با نظامهاي سياسي و تصميمها خواهد داشت.

در مقابل اين نظريه، جرياني ظهور يافته است كه تفسيرهاي فرهنگي را به شدت مورد انتقاد قرار داده است. «هانتنگتون» ظهور خود اين جريان را دليل درستي و صحت مكتب فكري خود ميداند. تلاشهاي زيادي در اين رابطه در دانشگاهها و مؤسسات پژوهشي غربي صورت گرفته است، كه بايد ادامه يابد. فعاليتها و تلاشهاي دانشگاه «هاروارد» در اين زمينه را ميتوان از مهمترين اين نوع تلاشها برشمرد.

الف – كنگره «هاروارد» (1999ميلادي)

در سال 1998 ميلادي دانشكده تحقيقات بينالمللي و منطقهاي دانشگاه هاروارد آمريكا، تحقيقي را در رابطه با «فرهنگ و رشد سياسي، اقتصادي و اجتماعي، خصوصاً در كشورهاي فقير، آغاز نمود؛ و در آبريل 1999ميلادي كنگرهي را تحت عنوان «ارزشهاي فرهنگي و پيشرفت انساني» با مشاركت تعداد زيادي از انديشمندان طرفدار نظريه محوريت فرهنگ در تحولات اقتصادي و اجتماعي و نيز تعدادي از نمايندگان و صاحبنظران انديشههاي مخالف، برگزار نمود. مجموعه تحقيقات ارائه شده در اين همايش با همكاري «هاريسون» و «هانتنگتون» تحت عنوان

«culurc matters: how values shape human progress» چاپ و منتشر شد.

شركتكنندگان در اين همايش ميخواستند به اين پرسش مهم پاسخ دهند كه: ‌چگونه و در چه ميزاني «فرهنگ» بر پيشرفت در زمينههاي توسعه اقتصادي و آزاديهاي سياسي، يا جلوگيري از آن تأثير ميگذارد؟ و چگونه ميتوانيم با برنامهريزيها و اقدامات عملي موانع فرهنگي در راه رسيدن به پيشرفت را تغيير داده و يا برطرف نمود؟

براي برخورد و تعامل مناسب با اينگونه پرسشها لازم است كه ابتدا اصطلاحات آن را تعريف نموده و مشخص سازيم. البته اين همان چيزي است كه «هانتنگتون» و همكارش در مقدمه كتاب مذكور انجام داده است. بنابر تعريف ايشان مقصود از «پيشرفت انساني» حركت به سمت رشد اقتصادي و رفاه مادي، عدالت اجتماعي، اقتصادي و آزادي سياسي است. مراد از فرهنگ، باتوجه به اين كه اين مقوله در شاخههاي معرفتي گوناگون معاني متعدد و متفاوت پيدا ميكند، غالباً به محصولات و فراوردههاي فكري، موسيقي، هنري و ادبيات جوامع اطلاق نميشود. برخي از مردمشناسان اين اصطلاح را به شيوه كامل حيات و زندگي يك جامعه به كار ميبرند. به اموري مانند: ارزشها، بايدها و نبايدها، اسرار و رموز آن مردم، اساسات و بنيانهاي فرهنگي و روابط انساني.

هانتنگتون در اين زمينه ميگويد: ما تلاش داريم بدانيم، چگونه فرهنگ بر رشد جامعه تأثير ميگذارد؟ اگر فرهنگ هر چيزي را شامل شود، ديگر نميتواند چيزي را تبيين نمايد. بنابراين ما فرهنگ را بريده از هر چيزي و به صورت روشن اينگونه تعريف ميكنيم: فرهنگ عبارت است از ارزشها، جايگاههاي اجتماعي، باورها، رويكردها و خطوط قرمزي كه در هر جامعه ميان مردم حاكم است.

ب – نظريه ماكس وبر

بسياري از پژوهشگران امروزي كه به اهميت نقش فرهنگ تأكيد دارند، از پيروان فكري جامعهشناس معروف غرب، «ماكس وبر» اند. ماكس وبر به عنوان يك جامعهشناس، افزايش سرمايهداري را به عنوان يك پديده فرهنگي ميدانست كه ريشه در دين دارد. تعدادي از دانشمندان جامعهشناسي از اين نظريه وبر استقبال كردند و خود را پيروا

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 18:58  توسط مدیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM